الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
450
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
ما كل ماء كصدآء لوارده * نعم و لا كل نبت فهو سعدان و للأمور مواقيت مقدرة * و كلّ امر له حد و ميزان فلا تكن عجلا في الأمر تطلبه * فليس يحمد قبل النضج بحران حسب الفتى عقله خلا يعاشره * إذا تحاماه ! إخوان و خلان هما رضيعا لبان حكمة و تقى * و ساكنا وطن مال و طغيان إذا بنا ( نبا خ ل ) بكريم موطن فله * ورائه في بسيط الأرض أوطان يا ظالما فرحا بالعز ساعده * إن كنت في سنة فالدهر يقظان يا أيّها العالم المرضي سيرته * أبشر فأنت به غير الماء ريان و يا أخا الجهل لو أصبحت في لجج * فأنت ما بينها لا شك ظمآن لا تحسبن سرورا دائما ابدا * من سره زمن سأته ازمان إذا جفاك خليل كنت تألفه * فأطلب سواه فكلّ الناس اخوان و إن نبت بك أوطان نشأت بها * فارحل فكلّ بلاد اللّه أوطان خذها سوائر أمثال مهذبة * فيها لمن يبتغى التبيان تبيان ما ضر حسانها و الطبع صائغها * إن لم يصغها قريع الشعر حسان ( شيخ ابو الفتح بستى ) * * * زيادهخواهى انسان در دنيا كاستى و ضرر اوست و هرچه سود كند غير از نيكى و خوبى ، ضررى بس بزرگ است و هر بخت و اقبال بلندى كه هميشگى نباشد در واقع معنايى جز نيستى ندارد ( بود و نبودش يكى است ) . اى آبادكننده خرابىهاى روزگار ! با سعى و تلاش فراوان ؛ تو را به خداوند سوگند ! آيا براى خرابى روزگاران آبادى وجود دارد . اى حريص به جمعآورى مال و مكنت ! هيچ ندانستى ، شادى مال و مكنت غم و غصه است . اى خدمتگذار بدن ! تا كى در خدمت جسم خود هستى ، آيا سود از چيزى مىخواهى كه همگى آن ضرر است ؟ قلب خود را از دنيا و زينتها و زيبايىهايش رها كن ! پس صافى آن تاريك و وصال آن فراق است . بر نفس خود كارگر شو ( به خودت و درونت روى بياور ) و خوبىهاى او را استفاده كن ! پس تو با نفس و روان خود انسان هستى نه با جسم و به نصيحتهايى و مثلهايى كه براى تو به رشته نظم درمىآورم با گوش جان بفهم كه آنها را مانند در و مرواريد براى تو به رشته درآوردهام . به مردم نيكى كن تا آنها را بنده خود گردانى ، پس چه بسيار نيكى است كه انسانها را بنده خود گردانيده است ؛ اگر كسى به تو بدى رساند پس براى گذشتن از خطا و